باید بود و باید نبود
گاهی برای خوشحال کردن کسی باید بود، و گاهی باید نبود...
روزگار عجیب
این روز ها در عجبم از مردمی که مقاله ها می نویسند بر ضد آنچه آنها اعتراض به وضع موجود در زندانهای ایران و حقوق بشرش می نامند اما از طرف دیگر صبح کنار جرج بوش که خود ناقض حقوق بشر در عراق و افغانستان بود و در زندانهایش آدم شکنجه می کرد و مردم عادی را می کشت صبحانه می خورند و از تجربیات جالب(!) این صبحانه با افتخار برای دیگران می گویند.
این روز ها در عجبم از مردمی که از دستگیری یک قاتل و جانی توسط یک کشور بیگانه ابراز خوشحالی می کنند اما از دستگیری جنایتکاری به نام ریگی توسط کشور خودشان ناراحت و دل آزده اند.
این روز ها در عجبم از مردمی که برای پیشرفت نظامی و دفاعی یک کشور بیگانه کف و سوت می کشند اما پیشرفت دفاعی کشور خودشان را دروغ می خوانند و حتی حاضر نیستند به ظاهر هم قبول کنند.
این روز ها در عجبم از مردمی که از گفتن هر حرفی پشت سر یک شهید که جانش را برای همین مردم کف دستش گذاشت هیچ ابایی ندارند وخیلی راحت با قیافه حق به جانب شهیدی را نقد(!) می کنند.
روزگار عجیبیست که در آن مرغ همسایه غاز است!
پ.ن: مرگ چند هنرمند خوب در فاصله کم که همگی می شناسیمشان، مرگ یک خواننده، خبر های ضد و نقیضی از پیشبینی زلزله در تهران و طغیان یک آتشفشان که باعث اختلال در زندگی مردم شده است. اینها چه معنی می توانند داشته باشند؟ آیا ممکن است اخطار یا نشانه ای برای همه باشند؟
بچه های کوثر
سوم راهنمایی بود که خانه مان را عوض کردیم و در خانه ای که پدرم زحمت زیادی برای ساختنش کشیده بود ساکن شدیم.
خانه جدید با خانه قدیم فاصله چندانی نداشت در کل یک محله بودند اما دنیا های متفاوتی را برایم ساختند.
وقتی وارد جمعشان شدم تعدادشان زیاد نبود، اما کاملا مشخص بود که مدت زیادی با هم رفیق بودند و خیلی خوب همدیگر را می شناختند. همگی بچه های پر تلاش و خوبی بودند. از خانواده های خوب و تحصیل کرده و با عقاید مشابه.
بزرگ جمعمان محمد حسین بود که ما به رسم احترام او را حسین آقا صدا می زدیم؛سید بود و فرزند شهید، دانشجوی برق یزد بود که بعد ها انتقالی گرفت به صنعتی و برگشت پیش خودمان و یک آغاز خوب را رقم زد. آن زمان که بچه ها شروع به شناختن من کرده بودند، من می دیدم که آنها تنها با هم رفیق نیستد بلکه یک جور هایی با هم برادرند. هر کس از یک دبیرستان یا راهنماییِ جدا بود، اما سن مطرح نبود و تنها لطف و صداقت مرز بین افراد را مشخص می کرد.
با هم سفر می رفتیم، درس می خواندیم، ورزش می کردیم، شبهای قدر احیا می رفتیم و کلا هر روز همدیگر را به هر بهانه ای که می شد می دیدیم.
امیر بعد از مدتی از جمع ما جدا شد و با خانواده اش به تهران رفتند و همین باعث شد من خیلی کم این پسر نازنین را بشناسم، اما یادم است روز آخر یک نامه و یک بر چسب به من هدیه داد و گفت: "وقتی رفتم این را بخوان" و وقتی نامه اش را می خواندم حسابی گریه کردم و نامه اش را برای یادگاری نگه داشتم.
جابر، حمید رضا، محمد، بهنام و ماهان بچه هایی بودند که از همان اول با هم آشنا شدیم و کلی با هم رفیق بودیم. جابر آن اول ها زیاد به من محل نمی داد و این کلی لج من را در می آورد، اما این آخر کار دیگر خوب با من گرم می گرفت وشوخی می کردیم. ویشکون که می گرفت جایش تا چند روز کبود و سرخ می ماند، خلاصه وقتی گروهی رسم پتو شیری یا همان جشن پتو را اجرا می کردیم او تنها کسی بود که خوب اشکمان را در می آورد! یادم است یک شب در دستشویی تاریک حبسش کردیم و خودمان فرار کردیم اما نفهمیدیم چه شد که مثل اجل معلق از روی دیوار پایین پرید و ازمان حسابی پذیرایی کرد.
حمید رضا، به ظاهر بچۀ درون گرا ولی در باطن برون گرا بود؛ چنان کف دستی هایی می زد به پشت کمرمان که دادمان محله را بر می داشت. من فکر کنم با یک فرمول دقیق این کار را انجام می داد که هیچ وقت خطا نمی رفت. یادم می آید آن زمان یک دوچرخه دنده ای خیلی قشنگ خریده بود و من همیشه دوست داشتم به من بگوید "بیا یک دور باهاش بزن"، اما هیچ وقت نمی گفت من هم رویم نمی شد که خودم بگویم. البته فکر کنم بعد ها یک چند باری این اتفاق افتاد.
محمد، از جمله افرادی بود که تا قبل از ورود سید هادی به جمع، کمی تا قسمتی خیلی زیاد با هم رفیق بودیم. البته این رفاقت خیلی با رو در بایستی همراه بود چون همیشه محمد را در درس و هوش بالاتر از خودم تصور می کردم. یادم می آید یک روز که مثل همیشه زنگهای تفریح با بهنام دور هم جمع می شدیم، بهنام یک نوشته جالب به او داد و محمد خوب آن مطلب را درک کرد و به هر سوالی جواب می داد. کلا رفتارش روی من یک تاثیر همیشه مثبت داشت.
بهنام و ماهان با هم یک نسبت فامیلی داشتند. هر دوی آنها را از صمیم قلب دوست داشتم. همیشه مهربان و آرام بودند، البته به وقتش خوب آتش می سوزاندند، من و ماهان یک جورهایی با هم رقابت درسی داشتیم چونکه هم سن و سال بودیم. هرچند هیچ وقت نمره هایش را ندیدم اما مطمئنم همیشه بازنده این رقابت بودم چون ماهان خیلی با هوش بود. البته شاید خودش نمی داند که من با او رقابت می کردم اما من همیشه او را در نظر داشتم. نفهمیدم بهنام و ماهان چرا وسط این رفاقت ما را تنها گذاشتند چون حسین آقا معمولا از گفتن دلایل این موضوعها خود داری می کرد و فقط یک عده خاص مثل جابر، حمیدرضا یا محمد از این ماجرا ها با خبر بودند. اما همین را می دانم که ماهان و بهنام احتمالا به خاطر اختلاف عقیده خدا حافظی کردند. یادم می آید آخرین بار که بهنام را دیدیم بدون حسین آقا خانه شان دعوت بودیم تا شاید از رفتن منصرفش کنیم، اما او برایمان یک دم ساز دهنی زد و می گفت ماهان هم کلاس تار یا سه تار می رود.
قبلترش سید هادی به جمعمان اضافه شده بود. پسری با هوش که درست خاطرم نیست کی وارد جمع شد، اما خیلی زود رشد کرد و در جمع برای خودش کسی شد. من و هادی خیلی زود با هم دوست شدیم؛ او تنها کسی بود که خیلی دوستیمان ریشه دار شد و پس از مدتی بهترین دوستم در آن جمع شد. از بچه های سمپاد بود که یک جورهایی آچار فرانسه کار های کامپیوتری جمعمان بود. از او کمی کامپیوتر یاد گرفتم. بعد از مدتی من و هادی خیلی از وقتمان را با هم می گذراندیم. یادم است گاهی تا ساعتها در خیابان راه می رفتیم و با هم صحبت می کردیم و خیلی خوب هم را درک می کردیم. گاهی هم من و هادی و حمیدرضا شبها از پیتزایی روبروی پارک محل از این نوشابه ها که در لیوان می ریزند می خریدیم، می خوردیم و حال روزگار را می کردیم.
آن زمان با سعید، که آقا خشایار جمعمان شده بود؛ با مهدی، که برای خودش کوماندویی بود از بس قدرت بدنی بالایی داشت؛ با پیام، که همه فن حریف بود و خوش قول و با کاوه، که آرامش و متانت دوست داشتنی داشت هم خوب رفیق بودم. محمد شین، حامد و امیر هم که آمده بودند، با سعید و مهدی یک گروه شری در میان گروهمان تشکیل داده بودند که هیچ کس حریفشان نبود و آتشی نبود که نسوزانند.
امیر تکواندو بلد بود و خوب خبره بود؛ یک بار هم شوخی شوخی در یکی از سفرها انگشت کوچک پای راستش مو برداشت. وقتی برای عیادت با یک دسته گل رفتیم منزلشان، حسین آقا به شلوارمحمد که خوب اطوشده بود اشاره کرد و گفت :"فکر کنم اگر یک هندوانه بیاوریم، خط شلوار من و محمد بتواند از وسط دو نیمش کند".
حسین آقا که بزرگ جمع ما بود، یکی از تاثیر گذارترین افراد در زندگیم بود. از او خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی جا ها باعث اصلاح در رفتارم شد. در کل هنوز دوستش دارم. اما این آخر ها کمی از هم دور شده بودیم و دیگر آن رفقای ثابق نبودیم. او هم من را برای جشن عروسیش دعوت نکرد و من بعدها ازهادی شنیدم که الان یک دختر دارد به نام فاطمه.
من هم این آخر ها دیگر بنا به دلایلی مجبور شدم از جمع کناره گیری کنم. آخرین بار که حسین آقا را دیدم، با حمیدرضا سعی کردند من را از رفتن منصرف کنند ولی مرغ من یک پا داشت و به همین خاطر حمیدرضا یکی از شیرین ترین لگد های عمرم را با ساق پای چپش به سفیدک ران راستم زد که تا چند دقیقه از شدت درد نفسم بالا نمی آمد!
بچه ها یکی، یکی بزرگ شدند و کم کم وارد دانشگاه شدند. حسین آقا فوق اصفهان قبول شد. جابر یزد و حمیدرضا اصفهان؛ الان هر دویشان بایستی سربازیشان تمام شده باشد. محمد، اصفهان و بعد تهران. هادی، لیسانس و فوق اصفهان. از بقیه هم دیگر خبری ندارم.
در حال حاضراز بین همه تنها با هادی در ارتباطم. دلم برای تک تکشان تنگ شده. برای ورزش کردن ها، کوه رفتنها، سفر رفتن ها، خنده ها، گریه ها و همه زندگی که با هم کردیم تنگ شده. دعا می کنم هر کجا که هستند سلامت و در هر چه می کنند موفق باشند.
روه فرهنگی کوثر - اصفهان
طنز یعنی گریه کردن قاه قاه!
این از خصلتهای ما آدم هاست که حقیقت را تا جایی میپذیریم که به ظاهر با سنتهای وضع شده زندگی شخصیمان سازگار است. اگرچه حقیقت را با چشم میبینم و با پوست لمس میکنیم، اما همچنان مخالفت را بر موافقت ترجیح میدهیم.
کتاب قانون، کتابی که تمام است، کتابی که فصل الخطاب است و کتابی که حقیقت است. با دیدن لحظه لحظهٔ این فیلم، از آنجایی که وسواس اهل به ظاهر دین را نشان داد تا جایی که سستی ایمان همان افراد را نشان داد. از آنجایی که سفره رنگین مجلس روضه را نشان داد تا آنجایی که خانههای ویران و بچههای آواره را نشان داد. و از آنجایی که کمفروشی، تقلب و بد رفتاری فروشندهها را نشان داد تا جایی که مهربانی و صفای راننده تاکسی خط فرودگاه را نشان داد، میخندیدم اما خنده ای که تلخ بود و سعی داشت از یک حقیقت در باطن گریه دار فرار کند!
روز و شب نماز خواندیم، ماه رمضان روزه گرفتیم، محرّم روضه رفتیم، گاهی زیارت رفتیم، خیلی وقتها نیایش کردیم، اما یکبار بر نگشتیم ببینیم چند بار دروغ گفتیم، چند بار غیبت کردیم، چند بار خودمان را به رخ دیگران کشاندیم و چند بار دل شکستیم!
درست حرفهای راننده تاکسی لبنانی را نمیفهمیدم، اما همین قدر از صحبتش گرفتم که، مسیحی باش، یهودی باش، شیعه باش یا سنی، فرقی نمیکند، همه چیز به اخلاق آدمی منتهی میشود! دین اخلاق است، اگر اخلاق داشتی، رستگاری وگرنه…
کتاب قانون، قانون سالم زیستن را میگوید. کتاب قانون، قانون خلق نیک را میگوید. و کتاب قانون، قانون مسلم بودن را میگوید.
ما آزموده ایم در این شهر، بخت خویش … بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش پی نوشت: کتاب قانون از معدود طنز هائی بود که دیدم و قاه قاه گریه کردم.
جواب مورچه ها!
داستان از جایی شروع شد که یک مرد کمونیست با همسرش که از قرار معلوم خدا پرست بود به دنبال مرد قدرتمند سوراخ سمبههای هندوستان را میگشتند. فقط نمیدانم مخملباف این زوج آسمانی را از کجا پیدا کرده بود که یکی انگلیسی بلد بود و دیگری مسلط به زبان فرانسوی بود. احتمالا یکی از این زوج فرانسه زندگی میکند و دیگری آمریکا! در اینکه فقر و فحشا را به خوبی در هندوستان نشان دادند البته با کمی تا قسمتی مبالغه شکی نیست. اما هدف فیلم در واقع این نبود بلکه مخملباف سعی داشت با زیرکی این را به بیننده بفهماند که اگر خدایی هم هست چطور در برابر این همه ظلم و فقر سکوت کرده. مخملباف سعی داشت از فقر و خرافه پرستی مردم هندوستان بیشترین استفاده را کند تا نقش دین و خدا پرستی را کمرنگ کند. من برای فیلم بعدیش پیشنهاد میکنم سری به قبایل آفریقایی در قلب جنگل های آمازون هم بزند تا دیگر بنیان خدا پرستی را مثل این فیلم به کلی نابود کند.
خوب البته طبیعی است کسی که تنها سرش را در فیلم و فیلمنامه کرده و به هر ترتیبی زور میزند که داراییهای سران نظام را آمار گیری کند و ملتی را سر کار بگذارد و از کرده خود دلشاد باشد دیگر وقتی برای مطالعه بر روی
مسائلی که منتهی به فقر و بدبختی قسمتی از جامعه هندوستان میشود ندارد.
او نمیداند که اگر فقر و بدبختی در جامعه أی بی داد میکند این خدا نیست که بد بختی را از آسمان نازل کرده باشد بلکه این نظام غلط اقتصادی و حتا سیاسی آن منطقه را میرساند که از دهان فقیر میدزدد و در کیسهٔ بی نیاز میگذارد. این خود بشر است که با سیستم مزخرف اقتصادیش عده أی را روز به روز بد بخت تر میکند و عده أی دیگر را ثروتمند تر.
“ اگر خدایی هست یقیناً از خلقت بشر پشیمون شده، به خاطر همین یکی یکی به دنیا میاره ولی هزار تا هزار تا تو سیل و زلزله میبره”. این را هم میگذاریم به حساب اینکه این کارگردان عزیز وقتی برای مطالعه و بررسی اطرافش نداره! اصلا نمیخواهم بگویم که باز یکی از دلایل زلزله و سیل همین فعالیت بشر است. خودتان بروید تحقیق کنید و پیدا کنید.
“ دنیا پر است از کثافت! و این فقط کثافت نیست، یکی بر روی ما دارد کثافت میریزد”. به نظر من تنها جملهٔ قابل قبول همین است. آن کسی که کثافت را وارد زندگی ما کرد کسی نیست به جز خودمان. این خودمان هستیم که روی خودمان کثافت میریزیم.
“ تمدنهای مختلف جوابهای مختلفی برای این پیدا کردهاند! کاتولیکها میگویند : تو برازندشی!؛ پروتستانها میگویند: بگذار برای دیگران اتفاق بی افتد!؛ مسلمانها میگویند: این خواست خداست!؛ یهودیها میگویند: چرا همش سر ما میاید!؛ بوداییها میگویند: به صدای [خوب] کثافت گوش کن!؛ زن - بوداییها در ژاپن میگویند: ببین! این واقعا کثافت نیست [چیز دیگریست]! اینها جواب کسانی است که سعی میکنند به مردم کمک کنند تا با این کثافت کاری کنار بیایند!”. اینها را کسی در فیلم میگوید که در زندگی مادی به جایی نرسیده و برای یافتن زندگی معنوی خود به هندوستان سفر کرده و البته من نمیدانم از کی تا حالا اختیار در اسلام جایش را به جبر داده!
هر چه بیشتر در این باره فکر میکنم بیشتر به این نتیجه می رسم که توهم گاهی آدم را از عرش به فرش می کشاند! قضاوت با خود شما…
فمنیست بازی یا بازی فمنیست
این چند وقت تلویزیون برنامهای را نشان میداد به نام” مجرد “The Bachelor که در آن یک مرد مجرد که اتفاقا از لحاظ قیافه، ثروت و حتا موقعیت اجتماعی جایگاه قابل توجهی داشت میبایستی طی چند قسمت دختری را که نسبت به اوبیشترین احساس علاقه را داشت رسما خواستگاری میکرد .
دخترها ۲۵نفر بودند که اتفاقا از لحاظ دارایی و موقعیت اجتماعی جایگاه خاصی نداشتند و تنها برتری میان آنها زیبایی ، هوش و ایجاد ارطبا تشان بود .
در هر قسمت بنا بود یک یا چند نفر از دخترها که از نظر این مرد به درد زندگی آینده نمی خورند با برنامه بعد از کلی آب قوره گرفتن و گریه و زاری خدا حافظی کنند . البته در همهٔ قسمتها این مرد مهربون میگفت که همهٔ اینها ماهند و گوگوری اما چه کنم که به درد من نمی خورند.
برنامه به این شکل بود که در هر قسمت با یک یا چند نفر ازاین دختران دم بخت میزدند به دشت و دمن یا می رفتند به سفر دور دنیا و در این مدت همدیگر را محک می زدند تا اینکه بیشتر با علایق و سلایق همیدگر آشنا شوند و در آخر چند نفر مجبور میشدند که خدا حافظی کنند .
جالب اینجا بود که این مرد مجرد حتا جاذبههای ظاهری این دختران را هم جداگانه تست میکرد برای اینکه مطمئن باشه که انتخابش از همه لحاظ کامل است! یعنی به معنای واقعی کلمه از این دختران به عنوان دستمال استفاده می کرد که گاهی می پسندید و گاهی نه!
سوالی که ذهن من را مشغول کرده بود این بود که اگر بر فرض محال این برنامه در کشور ما ساخته میشد بر خورد حامیان حقوق زن فعال در ایران چه بود؟
آیا غیر از این است که هر برنامه ای در ایران که از گل کمتر به زنان می گوید محکوم به اعتراض شدید الحن حامیان حقوق زن است؟ تقریبا هر برنامه ای ساخته شد که کمی زنان را از گل کمتر نشان می داد سرنوشتش چیزی به جز تجمع حامیان حقوق زن مقابل وزارت ارشاد نبود!
از آن طرف تمام برنامه هائی که مردان را زن ذلیل و خار نشان میداد باعث شادمانی و خشنودی حامیان حقوق زن شد که چه؟ “بالاخره بت مردان شکسته شد “!
البته من مخالف گرفتن حقوق منطقی زنان نیستم اگر حرفی دارند که حق با آنهاست باید پیگیری کنند که من چیز خاصی به جز همین برنامهها و تحصن مقابل وزارت ارشاد ندیدم !
اماای کاش کمی هم منطقی فکر میکردند و بجای مرد مرد کردن و فمنیست بازی و سعی بر محو وجود مرد از جهان ذرهای هم انصاف به خرج می دادند تا به کمک منطق جامعه ای دور از مرد سالاری یا زن سالاری بسازیم.
پست و مقام از بین نمیروند، بلکه از خانواده ای به خانواده دیگر منتقل می شوند!
در این دنیای بی در و پیکرکه کارها به خودی خود هرگز قصد پیشرفت ندارند و باید به پیشرفت ببریمشان، اصولا کسی دوام می آورد که همواره خودش و خانواده اش مقادیر زیادی از همان ویتامین معروف و حیاتی "پ" در خونشان موجود باشد. "پ" که از ویتامینهای قدیمی اما تازه کشف شده است تقریبا نقش گرداننده سیاست در یک کشور را دارد. در مدح "پ" یا کامل تر، "پارتی"، همان بس که جهانی دنبال جنس اعلایش می گردند، اما انگار خداوند این را تنها در وجود مقربین خود گنجانده است! این را هم بگویم که شما حق هیچگونه اعتراضی به دارنده این ویتامین ندارید، به هر حال هر کس این ویتامین در خون پدر جدش باشد می توان نتیجه گرفت که در خون خودش و پدرش هم به وفور یافت می شود و این یک امر کاملا موروثی است.
اگر روزی دیدید کسی نبوده والان جایی است که نه دستتان به او می رسد و نه تصورتان، بدانید که او "پ" دارد. اگر دیدید کسی جایی است که نه به رشته اش مربوط است و نه به تخصصش، بدانید او "پ" دارد، مدرک تحصیلی و تخصص هم که برگ پاره ای بیش نیست، هست؟ اگر دیدید کسی ناگهان مدیر عامل تیم سایپا شد، تعجب ندارد، خوب "پ" دارد تازه شاید گل کوچک هم بازی می کرده. اگر دیدید همه در وزارت امور خارجه از یک شهر هستند، اصلا به خود استرس وارد نکنید، همگی "پ" دارند. و اگر می بینید کسانی به رئیس دولتی، مملکتی، کارخانه ای، شرکتی، کارگاهی نزدیک هستند کمی صبر کنید و زود قضاوت نکنید،شاید همگی "پ" داشته باشند.
و همه جا قانون انیشتین صدق می کند، پست و مقام از بین نمیروند، بلکه از خانواده ای به خانواده دیگر منتقل می شوند!
عرب گشنه و عجم سیر
شاید این را شنیده باشید که از قدیم میگفتند، از دو گروه بترس، عرب گشنه و عجم سیر!
این ضربالمثل در واقع وقتی باب شد که ایران یکی از جاهایی بود که همواره مورد توجه دولت انگلستان بود برای اینکه تحت تسخیرش بگیرند و منابعش را بدزدند. این جمله از زبان یکی از سیاستمداران انگلیسی است که به نظر من به خوبی هم، عرب را شناخته و هم عجم را!
بر اساس تجربه خودم که کم با عربها رفاقت نکردهام باید بگویم که عربها تا وقتی شکمشان سیر است عقلشان کار نمیکند و به خودشان میگویند:" من که شکمم سیر است، چه کار به این کارها دارم؟!". همین است که الان خوب میبینیم که هر وقت هر دولتی خواست به اعراب نزدیک شود به یک نحوی خوب سیبیلشان را چرب میکند و خوب بهشان امتیاز میدهد و به عبارتی بی نیازشان میکند! عربها هم که خدا را شکر همیشه تا شکمشان سیر است خوب حرف گوش میدهند و به قول خودمان اهلی هستند.
حالا بیائیم کمی هم کمر ایرانیها را ماساژ دهیم و یک حالی هم به عجمها بدهیم (البته خودم عجم هستم). این را بگویم که عجم در زبان عرب به معنی لال یا کسی که نمیتواند عربی صحبت کند است.
ایرانیها هم که مشخصا تا شکمشان خالی است پی در آوردن یک لقمه نان از این طرف و آنطرف هستند و گاهی هم که نه! بیشتر از گاهی، سر هموطنانشان را یک کلاه به سایز چند متر در حدی که طرف گم میشود میگذارند و به ریش طرف به شکل مفتضحانهای میخندند. اما وای به روزی که شکم این بشر سیر شود آن موقع است که خدا را هم بنده نیست و برای دسر بعد از غذا بحثهای سیاسی میکند و اسناد طبقه بندی شده تا پدر جّد سیاستمدار منظور را از آستینش در می آورد! نمونهاش هم که در جامعه ما زیاد است! هر چی مرفه بی درد است در این تشکلها و جنبشها فعال هستند و در هر میتینگی که میروی اکثر اعضا از شمال شهریهای محترم هستند، البته ممکن است از غیر مرفهین درد مند هم باشند که در این صورت باید گفت که همه جا استثنا هست، اینجا هم هست! به هر حال منظور این بود که بر رسی شود که چرا سیاست در مملکت ما همچنان جاری است چرا که شکم بیشتر ما همواره سیر است و اینکه هیچ دغدغهای به جز دیوار نویسی و پخش اعلامیه و بیانیه نداریم! خوب این بد نیست که، هست؟!
اینترنت، بلای خانمان سوز!
پیشرفت چشمگیر تکنولوژی در یک دهه اخیر تغیراتی را در روش زندگی انسان سبب شده است که شاید از نگاه قدیمیها غیر قابل باور باشد. الان، تک تک ما، دیگر با یک دنیای واقعی با حقایق تلخ و شیرین روبرو نیستیم، بلکه همهٔ ما صاحب یک دنیای دیجیتالی و مجازی نیز هستیم. همانطور که دنیای حقیقی، قوانین و دستوراتی برای رعایت کردن دارد دنیای مجازی هم قوانینی برای زیستن دارد. در دنیای حقیقی قوانین را حین زندگی و در ارتباط با دیگران میآموزیم اما دیگر دنیای مجازی فرصت این را به ما نمی دهد تا در حال زیستن قوانینش را بیاموزیم. باید وقتی در دنیای مجازی وارد شد که قوانینش را از بر باشیم.
اکثر ما چنان غرق در دنیای مجازیمان هستیم که گاهی زندگی حقیقیمان هم با زندگی مجازی مخلوط میکنیم و بی پروا و بدون تامل به پخش کردن عکسها و مطالب مربوط به خود و خانواده مان میپردازیم!
اما خوب شاید بگویید که چه اشکالی دارد؟ کسی که نمیدزدد یا کسی آن را دید نمیزند! و فقط از طریق ایمیل به دوستانم میفرستادم.
خوب بلی، الان این چنین است اما شما مطمئنی تا ابد این چنین میماند؟
یک مهندس کامپیوتر با کمترین میزان سواد به راحتی میداند که اطلاعاتی که ما در این فضای دیجیتالی به این راحتی پخش میکنیم در آیندهای نه چندان دور به راحتی از طریق یکی از موتورهای جستجو مثل گوگل تنها با دادن اسم یا شناسه کاربری شما قابل جستجو هستند! البته همین الان هم اگر کسی به اندازه کافی زرنگ باشد تا شماره شناسنامه شما را هم پیدا میکند (این کار را من کرده ام)! چه برسد به عکسهای خانوادگی و ...
شاید بگویید، اطلاعات من به چه درد مردم میخورد؟ خوب همه جا آدم فضول هست که دوست دارد از شما اطلاعاتی ببرد یا اینکه شما را به درد سر بیندازد. جدای از آن، میدانستید سرویسهای اطلاعاتی کشورهای مختلف سرمایه گذاریهای زیادی کرده اند که بتوانند با دادن کوچکترن رد از یک شخص بیشترین اطلاعات مربوط به او را جمع آوری کنند؟ این کار تا الان به خوبی پیشرفت کرده و به زودی هم تکمیل میشود. مطمئناً روزی خواهد آمد که شما را به خاطر کوچکترین حرفی که ده سال پیش زده اید یا جایی که نباید میبودید بودید بازخواست کنند.
شاید بگویید، تمام اطلاعات را پاک میکنم! نه اینطور نیست اطلاعات شما هیچ وقت پاک نمیشوند بلکه تنها دیگر به شما نشان داده نمیشوند در حالی که همه آنها طبقه بندی شده اند برای روزی که این تکنولوژی کاملتر شود.
حتی اگر هم کمی خوشبینانه به این قضیه نگاه کنیم و بگوییم که نه، گوگل هیچوقت اطلاعات من را جمع آوری نمیکند، ما روزانه بیشتر وقتمان را با اینترنت میگذرانیم و این باعث میشود شرکتهایی مثل گوگل از این راه کاسبی کنند و پول به جیب بزنند. فکر میکنید این پول را صرف چه راه هائی میکنند؟ خوب طبیعتاّ بخشی از آن را به پروژههای دیگر خود اختصاص میدهند و در حال حاضر شرکتهای بزرگی مثل گوگل سود را در پروژههای امنیتی و نظامی میبینند، همانطور که گوگل در چند پروژه امنیتی برای کنترل حرکات مردم در آمریکا شرکت کرده و کاملا هم موفق بوده.
به هر حال هیچ راه فراری نیست! روزی خواهد آمد که اعمال و رفتار تک تکمان تحت نظر است بدون آنکه بفهمیم و دنیا را تنها عدهٔ معدودی اداره خواهند کرد!
دانشجو، بفهم!
توجه: این نوشته قصد حمایت یا انتقاد از هیچگونه حزب یا تشکل سیاسی را ندارد و هر گونه سؤ برداشت از این نوشته به نویسنده مربوط نمیشود.
دانشجو فعالترین عضو گروهها و حزبهای سیاسی است که در واقع سرنوشت دیپلماسی یک کشور را با فعالیتهایش رقم میزند. دانشجو همواره بر این باور بوده است که از لحاظ تفکر سیاسی و خط دهیهای عملی به جنبشهای سیاسی از معدود اشخاص اثر گذار است. دانشجو تنها کسی است که جرقهٔ یک رقابت، گفتمان، بحث و حتی مجادله سیاسی را با تبلیغ، سخنرانی و تجمعهای خود باعث میشود. در نهایت این دانشجو است که خوب و بد یک ماجرای سیاسی را سبب می شود.
این طبیعی است که بیشترین ضربه مادی و معنوی این ماجرا که خود را در آن در گیر کرده است هم نصیب همین دانشجو می شود.
ولی آیا دانشجو شناخت کافی از این راه پر پیچ و خمی که انتخاب کرده و در حال پیمودن آن است دارد؟ آیا این دانشجو که حاضر است برای هدفش جان هم بدهد با بینش کافی هدفش را سنجیده است؟ یا تنها چون فلان حذبی را می پسندد یا بهمان سیاستمدار را دوست می دارد دم از حمایت او و جنبش و مرامش می زند؟
آهای دانشجو! تو کی از پشت پرده این سیاست هزار شکل و رنگ خبر داری؟ چند سال با رئیس تشکلت نشستی و بر خاستی؟ نکند سر یک سفره ناهار خورده اید یا با هم زیر یک سقف زندگی کرده اید که تا این حد با اطمینان و جان بر کف سنگ آنجناب را بر سینه می زنی؟ چطور خودت مدعی می شوی که مشی همه سیاسیون قبل و بعد از قدرتشان فاصله زمین تا آسمان است نکند این قربان فرشته ارسالی از سوی خداست که پیروی از او مساویست با بهشت برین؟
دانشجو! تا کی باید آلت دست این و آن باشی و به خاطر اینکه این و آن به قدرت برسند حاضری خون بدهی و جان فشانی کنی؟! تا کی میخواهی در این خیال باشی که بیشتر از همه میدانی؟ چرا باید تو برای اینکه یکی دیگر به عیش قدرت برسد خودت را فدا کنی؟ چرا دیگران باید راحت بنشینند و تو مثل یک کنیز پی براورده ساختن اهداف دیگران بدوی؟
دانشجو! چشمت را باز کن خوب اطرافت را نگاه کن وبفهم !
